تبليغاتX
رفتن دلیل نبودن نیست
تا حالا از خودت پرسیدی چرا رفتم ؟!

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

 نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

 که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش

عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار

دلم کاین مگس قندپر

ست تا هواخواه تو شد

 فر همایی دارد از عدالت نبود

دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

 اشک خونین بنمودم

به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 2:18  توسط غریبه... | 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم

 گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

غروب سبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 2:11  توسط غریبه... | 

 

lale

آبی تر از آنم كه بی رنگ بمیرم

 شیشه نبودم كه با سنگ بمیرم

 تقصیر كسی نیست كه اینگونه غریبیم

شاید كه خدا خواست كه دلتنگ بمیرم

شاید اگر دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوستت ندارم

 میخوام برم که تا ابد بمونم

سخت برای هر دومون میدونم

ندیدن و نشنیدنت عشق رو از یادم نبرد

فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد و مــــــــــــرد

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 1:19  توسط غریبه... | 

اگر چه دوری از اینجا تو

یعنی در اوج زیبایی کنارم هستی

و هر شب به خوابم باز می آیی

اگر چه هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم

 ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست

 میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست

 نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی

 افق ها منتظر ماندند که از این راه برگردی

2 ta siah chale ke 2 re ham dar hale gardesh hasta

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 14:53  توسط غریبه... | 

شکسپیر میگه :
هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی

بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 1:47  توسط غریبه... | 

غروب...

گر همسفر عشق شدی , مرد سفر باش
هم منتظر حادثه و هم فکر خطر باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 1:0  توسط غریبه... | 

آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

عاشق آنكه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 1:28  توسط غریبه... | 
برگ درختان

مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند!
مثل پروانه بمیر دردناک اما عاشق!

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 3:49  توسط غریبه... | 

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
"

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 12:55  توسط غریبه... | 

خدایا

عید تون مبارك و طاعات و عبادات همگی مورد قبول حق باشه.

عزیزم عیدت مبارک انشالله به تمام ارزوهای دلت برسی .

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 10:57  توسط غریبه... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و از کرده خویش
دل نا مهربانم را به دوش میکشم
تا آن سوی مرزهای بی انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزارهای پشیمانی
و پای سیاه وسرگردان
که با من از یک طایفه اند
سلام می گویم تو باور مکن
اما من عاشقم...
رفتن دلیل نبودن نیست...

نوشته های پیشین
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM